کاوش نیوز-علیرضامنصوری،سلام. من علیرضا هستم و هفت سالمه.
میخوام آرزوم رو به شکل داستان براتون بگم که از توی ذهن خودم شروع شد؛
شبی که باد پردههای اتاقم رو تکون میداد و من هنوز خوابم نبرده بود. همینطور که روی تخت دراز کشیده بودم، چشمهام کمی سنگین شد و یواشیواش وارد یک دنیای دیگه شدم. خودم رو وسط یک میدان بزرگ دیدم؛ آسمون آبی بود و خورشید درست از پشت کوهها بالا میاومد.
وقتی پایین رو نگاه کردم، دیدم یک لباس سبز خوشرنگ تنمه و یک کلاه مخصوص هم روی سرم هست.
اولش تعجب کردم، ولی بعد یادم افتاد: «آهان! من سرباز وطنم!»توی داستانم، من مسئول نگهبانی از یک برج مراقبت بودم.
باد ملایمی میوزید و پرچم کشورم آرام بالا و پایین میرفت.
هر وقت نگاهم به پرچم میافتاد، احساس میکردم قویتر شدم.
همان موقع شخصی که شبیه پدرم بود از دور دست تکان داد و گفت: «علیرضا! تو قهرمانی!» من هم با لبخند برایش دست تکان دادم و محکمتر ایستادم.
حتی وقتی خورشید داشت غروب میکرد و سایهها بلند میشد، من نمیترسیدم. با خودم میگفتم: «من هنوز بچهام، اما میتونم شجاع باشم.» این فکر باعث میشد قلبم گرم شود.
وقتی صبح شد و مامان فاطمه صدایم زد، چشمهام را باز کردم. هنوز حس میکردم آن لباس سبز روی تنم است.
سریع به آشپزخانه رفتم و به مامان گفتم: «مامان… من وقتی بزرگ بشم میخوام سرباز وطن بشم مثل بابا.» مامان لبخند زد و گفت: «اول قهرمان درسهات باش، بعدش همهچیز ممکنه تا ایران به فرزندانی مثل شما افتخار کنه »
از آن روز به بعد هر جا میرم و هر کاری میکنم، توی ذهنم میگم: «علیرضا… تو باید قوی باشی تا یک روز سرباز واقعی وطن بشی»
و سرباز وطنم شدن… آروزی من است.آرزوی یک پسر هفت ساله به اسم علیرضا که دلش میخواهد از کشورش محافظت کند.
نویسنده: علیرضا منصوری 7 ساله از رامیان
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.



ارسال نظر