طیبه درخشانفر: یک روزتعطیلی ورفتن به جنگل زیبای ناهارخوران.
کوله ام رابستم و راهی شدم. زیباییهای شهرچنان سرگرمم کردکه متوجه گذشت زمان نشدم.
ازاتوبوس خارج شده و قدم در پیاده رو گذاشتم . مشاهده درختان زیبای سربه فلک کشیده حس خوبی رادرمن ایجاد کرده بود. درقسمتی ازجنگل ،جایی که زیاد پیدانبود چند دختر خانم توجهم رابخود جلب کرد، نزدیکتر که شدم بساطی دیدم ازچای وسیگار وقلیان!. صدای یکی راشنیدم که می گفت: " همین یکی راکم داشتیم " خاطرنشان کردم که تنهاهدفم بودن درکنارآنها برای ساعتی است البته درصورت تمایل.
بااشاره یکی ازآنهانشستم وباب گفتگوآغازشد. شراره 28، میترا22 وآذر 25سال داشتند. برای ایجاد حس امنیت وهمدلی کمی ازاین طرف وآن طرف صحبت کردم و سپس درحالی که به قلیان وسیگاراشاره می کردم بادلسوزی گفتم : می دانیدچقدرمضراست؟ سحرگفت: برعکس به ماآرامش می دهد. میتراگفت: کشیدن اینها حس خوبی بمن می دهد وآرزو باتکان دادن سرتاییدشان کرد.باتعجب گفتم واقعا! آرزوگفت: کاملا نه ولی ماراچنان سرگرم می کند که غمهایمان رااز یاد می بریم.
سحردوباره سررشته کلام رابدست گرفت وگفت:مراکه می بینی مهرپدرندیدم ومادری دارم چون مادرفولادزره ؛ وهمراه دوستانش قهقه ای زد وگفت : خانمی که شماباشی ، دورازشما مادرم اصلانمی داند محبت چیست؟ مرتب من وخواهرانم را اذیت می کند. فحاشی که دیگر عادت اوست مدام روی اعصاب ما ر اه می رود و دلیلش برای محبت نکردن این است که ماجنبه نداریم وممکن است سوء استفاده کنیم. بخاطر رفتار بدش وفشارهای او بارها ازخانه فرارکردم ولی هربار وضعیت بدترشده. دراینجا به میترا اشاره کرده ومی گوید: این بیچاره هم که پدر دارد خیری از او ندیده، چراکه پدرش بشدت خشن و بداخلاق است و مادرش هم ازترس جان خودش وبچه ها مانند بره مطیع است.
آرزوهم که خیرسرش پدر ومادر معتاد داره که چندباری بخاطر تهیه مواد برای آنها به زندان افتادهاست. خلاصه بقول شاعر.
" چه گویم که ناگفتنش بهتر است" چشمان سحر پر از اشک می شود ولحظه ای سکوت و زهرا درباره دوستانش اینطور می گوید:
ازسودابه میگوید که عاشق خون بازی است و برای اثبات شجاعت ومقاومت در برابر درد،جلوی چشم دیگران بدنش راتیغ می زند و ظاهرا ازاین کارلذت می برد.
مهتاب رامثال می زند که وضعیت خوبی ندارد وغرق اعتیاد ومدام درحال تعقیب وگریزاست.
سرگذشت شراره رانقل می کند که بقول خودش ازدواج سفید کرده وهیچ تعهدی درقبال همخانه ای خود ندارد و خرجش هم باخودش است.
آرزو که سکوت کرده به رزیتا اشاره کرده و می گوید: او ازطریق شبکه های اجتماعی با چند آقا که بعضی هاشون متاهل هستند رابطه برقرارکرده واسم اون رو هم گذاشته " دوستی اجتماعی" وکلی هم قیافه می گیره.
درحالی که بادقت به حرفهایشان گوش می دهم می پرسم: شما کار اینها را تایید می کنید؟
یکصدامی گویند: نه
می گویم بهترنیست الگوهای بهتری رابرای خودتان درنظر بگیرید مثلا دخترانی که نجیب هستند ودنبال این کارها نیستند زندگی آرام و هدف داری دارند از آرامش و قدرت بیان بالایی برخوردارهستند و جسارت نه گفتن به این نوع کارهایی که شما و دوستانتان انجام می دهید دارند. سحردرحالی که آثار ندامت د رچهره اش پیداست می گوید: بله شمادرست می گوی.
میترامی گوید : من هم دیگر ازاین وضعیت خسته شدم.
وآرزو می گوید دیگراین سرگرمی های کاذب به ما آرامش نمی دهد بلکه آرامش را از ما گرفته.
میپرسم بنظر شماچه باید کرد؟ می گویند: بایدروی خودمان بیشترکارکنیم.
بارضایت سرم راتکان می دهم.
هوا در حال تاریک شدن است و باید ازاین گفتگو نتیجه ای بگیریم. ازآنها راهکارمی خواهم واینکه برای پیشگیری ازاین آسیب ها چه باید کرد. سحر می گوید به والدین خصوصا مادرها بگویید با مامهربان ودوست باشند. میترامی گوید: روی خانواده ها بیشترکارشود چراکه تربیت ازخانه شروع می شود. و آرزومی گوید: به جای برخوردهای شدید باجوانها، سطح ٱگاهی آنها را بالاببرند وبا آنها مهربان باشند.
وکلام پایانی دختران؛
"پد رها ومادرهاترا بخدا با فرزندانتان دوست باشید وآنها را بیشتر درک کنید"
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.



ارسال نظر