كاوش نيوز-سیدحسن حسینینژاد: در برگ برگ تقویم کشورمان برخی روزها تنها یک مناسبت ساده نیستند؛ بلکه یادآور بخشی از هویت و زیست روزمره مردماند. یکی از این مناسبتها، روز «گندم و نان» در پایان ماه فروردین است؛ روزی برای یادآوری ارزش محصولی که از دل خاک و زحمت کشاورزان برمیخیزد و بر سفرههای مردم مینشیند.
نان در فرهنگ ایرانی تنها یک ماده غذایی نیست، بلکه نمادی از برکت، تلاش، همدلی و پیوند انسان با زمین و ... است. نعمتی که از مزارع طلایی گندم تا تنورهای گرم نانواییها، مسیری طولانی از کار و امید را طی میکند تا لقمهای ساده اما ارزشمند شکل بگیرد؛ لقمهای که در بسیاری از روایتها، داستانها و خاطرات مردم و تاریخ این کهن دیار نیز جایگاه ویژهای دارد.
گندمی که از دیرباز ستون اصلی امنیت غذایی در ایران بوده و در کنار نان، بهعنوان اصلیترین عضو سفرههای ایرانی شناخته میشود؛ برکتی که فقط نتیجه کار کشاورز نیست؛ بلکه حلقهای از تلاشهای پیوسته از مزرعه تا آسیاب و از آرد تا تنور و رسیدن به سفره مردم است و همین اهمیت باعث شده که نان در فرهنگ و ادبیات نیز جایگاهی ویژه داشته باشد.
در پیوند میان زندگی و ادبیات و در برخی از داستانهای نویسندگان، نان حضوری نمادین دارد؛ گاهی نشانه سختی روزگار و گاهی تصویرگر مهربانی و ... است که نمونه شاخص حضور نان در ادبیات داستانی گرگان زمین، داستانِ کوتاه «نان و نگاه» نوشته سیدحسین میرکاظمی، پدر ادبیات داستانی این دیار است که بهعنوان مقدمه در مجموعه ۲۱ داستانیاش با عنوان «زن و این گمُان» برای نخستین بار در زمستان ۱۳۷۹ به همت انتشارات آژینه روانه بازار نشر و پیشخان کتابفروشیها شد.
در داستان کوتاه «نان و نگاه» نوشته سیدحسین میرکاظمی، «نان» حضوری ملموس دارد که از همان ابتدای داستان (سر کوچه خانهمان روی لبه آجر پای دیوار مینشستم. پاره نان کُنبه (نان محلی) تو جیبم بود) به چشم میآید.
در بخش دیگری از این داستان کوتاه، وقتی نویسنده عنوان میکند که «تمام جثهام بهاندازه یکلقمه بود»؛ گوشهای دیگر از آمیختگی نان با قصه را شاهدیم. قصه کودکی که کُت کازرونی و تُنبان ماماندوز بلندی به تن دارد و دستهایش را در جیبهایش فروبرده و یکی را گرم نگه میدارد و با دست دیگرش نان ته جیب دیگرش را تکهتکه میکَنَد و میخورد و به آسمانی نگاه میکند که ابرها از گوشهای به عجله به گوشه دیگر میروند و میفهمد این آمدن ابر اگر سیاه باشد با خود باران به همراه دارد.
اما قصه همینجا به پایان نمیرسد. روایت بار دیگر تکرار میشود. این بار با کت و شلوار پشمی، ولی بدون نان، جویدن و بازی کردن با خردههایش در ته جیب و آگاهی از اینکه اگر ابرهای سیاه از یکگوشه به گوشه دیگر بیایند باران میشود. گویی میرکاظمی اکنونش را روایت میکند. مردی که آرام و صبور همچون آن کودک دیروز به اطراف نگاه میکند و باور دارد عابرین به او جوری نگاه میکنند که پیرمردی تنها و غمگین است.
داستانی کوتاه و بسیار خواندنی که بازخوانیاش در روز «گندم و نان»، میتواند یادآور و نشان دهنده وجود پیوند عمیق میان زندگی روزمره و ادبیات بهخصوص برای نسل جوان باشد. همچنین به تعبیری دیگر، داستان «نان و نگاه» از جمله آثار ادبی به جا ماندهای است که نشان میدهد نان در فرهنگ ما فقط یک غذا نیست، بلکه بخشی جداییناپذیر همراه با نمادها و نشانههای متعدد در زندگی و فرهنگ ایران است.
از سویی دیگر بوی نان تازهای که از تنور برمیخیزد، هنوز برای بسیاری از مردم یادآور صبحهای زود، صفهای نانوایی و گرمای زندگی در کوچههای قدیمی بوده و شاید به همین دلیل است که نان در روایتهای ادبی و خاطرات جمعی مردم، تنها یک خوراک ساده نیست؛ بلکه نشانهای از کار، امید و پیوند عمیق انسان با زمین و با یکدیگر است.
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.



ارسال نظر